سرکار خانم
هنوز بوی تو رو تو نفسهام احساس می کنم
دیشب خواب تو رو دیدم
تو تنها کسی هستی با اینکه شخصیت من رو خورد کردی
با اینکه نشد یه بار یه چیز خوب ازم بنویسی
با اینکه دلم رو شکستی
دوستت دارم
دلم برات تنگ می شه تا مرز مرگ
تا مرز اشک
دلتگی من فرا تر از ماه و سال بود
دلتگی من فراتر از مرز رویام بود
تو هر نفسم
تو هر نگاهم
تا مرز مرگ تا مرز جنون
دلتگت می شوم
دیش تو خواب با تو بودم
با هم یه قرار گذاشته بودیم
قراربود برای آخری بار هم رو ببوسیم
یه جورایی انگار می خواتی از شرم راحت بشی
حلا گفته بودی بیا هم رو ببوسیم که مثلا عاشق هم هستیم و دوستم داری
همش صورتت رو دوست داشتی بکشی عقب
بد گفتی باید تا طبقه بالا بری و زود بر می گردی
بعدش رفتی و دیگه بر نگشتی
منو قال گذاشته بودی
من تو یه مزرعه گندم
تو ماتم دلتنگیت نشسته بودم
و اشک می رسختم
نمی دونم دلم برات خیلی تنگ شده
اما غرورم رو نمی خوام بشکنم
تو خیلی منو خرد کردی
حتی تو این آخرین نوشتت نوشتی
که سنگینی من تو وودت مونده
جای زخم پاهام رو تنن مونده
من با تو چی کار کردم
به تو چی بدی کردم که ایقدر در مورد من بد می نویسی؟
دوست دارم و و ازت بدم می یاد
دلم برات تنگه ولی نمی خوام ببینمت
۱۳۸۷ خرداد ۳۰, پنجشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)