۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

LETTER THAT I NEVER GIVE YOU

همش می خواستم به خودم بقبولونم که هیچ چیم نیست و همه ی اینا می گذره نمی خواستم ناامید بشم با اون قیافه ی شاد و شنگول حالا بیام و تریپ افسرده هارو به خودم بگیرم نمی خواستم و اصلنم باورم نمی شد که یه روزی اینی بشم که الان هستم دیگه از دست خودم خسته شدم تا میام فراموش کنم دوباره به زخمم نمک می پاشن و نمیذارن به درد خودم بمیرم بعضی وقتا با خودم فکر می کنم خدایا مگه چه گناهی کرده بودم که به این روز افتادم و باید این جوری تاوون پس بدم دیگه از زندگیم خسته شدم حتی از نفس کشیدن کاش یکی میومد و هیمن نفسای باقی موندرم ازم می گرفت تا حالا به عشق اونی که دوسش داشتم و دارم دووم میاوردم ولی فکر کنم اونم دیگه از دستم خسته شده دیگه به خاطر تعارف داره تحملم می کنه شاید اگه روش می شد تا حالا صد بار منو از خودش طرد می کرد الانم که یه جورایی بوی جدایی میاد ولی تصمیمو گرفتم چون هرچی با خودم کلنجار میرم می بینم آدم یه بار بیشتر نمی تونه عاشق بشه مگه آدم چند تا دل داره و چند نفرو می تونه دوست داشته باشه؟!!!اگه دلم بمیره مثل یه جسم خاکش می کنم و اجازه نمیدم مثل ققنوس یه دل دیگه از توش پاشه دلی که مرد دیگه زنده نمیشه دارم دلمو برا یه تشییع جنازه ی کامل آماده می کنم و می خوام با کلی تشریفات بدرقه ی خاکش کنم پس ای دل دم مرگ من آخرین نفساتم بکش که اگه بمیری دیگه هیچ وقت زنده نمیشی

هیچ نظری موجود نیست: